شاعرِ روس، “ولامیر خِلبنیکوف” در سال 1888 در دهی در حوالی استراخان به دنیا آمد، در ناحیهای که ولگا به خزر میریزد، “جایی که کوهستان بوگدو راه را بر نگاهِ ماهیان میبندد” و جایی که در آن ” هر زنی مملوکِ مردی بود”.
به هنگامِ تحصیل، سال ۱۹۰۶، به جرم شرکت در تظاهرات دانشجویی در دانشگاه غازان، دستگیر و یک ماهی به زندان افتاد، اثر روانی این واقعه بر او چنان بود که تحصیلاتش را ناتمام گذاشت و در سال ۱۹۰۸ به پطروگراد، مرکز مهم فرهنگی روسیه¬ی آن روز مهاجرت کرد. در همین شهر است که سالی بعد، با شعر”باغِ حیوانات” در محافل ادبی شهرتی پیدا کرد و با انتشار شعری اشتقاقیِ در سال ۱۹۱۰ عملا فوتوریسم روسی را بنیاد نهاد. این شعرِ “خلب نیکوف” بر اساس واژه خنده و مشتقات آن بنا شده است و همچون بسیاری از شعرهای او در این دوره، ترجمه ناپذیر و فهم آن حتی برای شعر خوانان روسی زبان نیز دشوار است. او که در نظر برخی دیوانه بود و به عقیدهی برخی دیگر نابغه، درگیرِ کلنجاری مدام با زبان و شکستن کلیشههای ادبی بود، او به این کلیشهها عمقی تازه میبخشید و به طرزی که برای معاصرانش گیجکننده بود بازسازی¬شان میکرد. شعرِ “را ” شاید نمونهی ساده¬تری از این شعرها باشد:
را ـ که مینگرد چشمهای خویش را در آبهای زنگزده و سرخ باتلاقی،
بهتامل در خویش و رویای خویشتن
در موش کوچکی که میرباید به خاموشی، علف باتلاق را،
در آن قورباغهی جوان که در حبابها میدمد بهنشانِ دلیری،
در آن علف سبز که در نوشتهای خونرنگ، نقش میزند پیکر دختر را، خمیده چونان داسی،
در کار گِردِ کردن پوشالِ آتشِ خانه،
در رمهی ماهیان که جلبکهارا به موج میاندازد و حبابهای کوجک بهبالا میفرستد،
راـ تو از هزار چشمِ وُلگا احاطه شده،
را ـ ریشه دوانده در هزارها حیوان و گیاه،
را ـ درخت با برگهای زنده، دونده، و اندیشنده که آه میکشند، صفیر.
ولگای چشمها.
هزار چشم مینگرندش، هزار زیر و زین.
و رازین،
که از پسِ آنکه پاهایش را ُشست
سر بلند کرد و مدتی دراز نگر کرد در را
طوریکه آن گردنِ کشیده، خراشِ سرخ را آشکار کرد.*
“خلبنیکوف” روزهای وقوع انقلاب را در مسکو گذراند. او که دارای روحیهای آنارشیستی بود و به انقلاب چندان اعتقادی نداشت پس از چندی مسکو را ترک و به اکراین رفت. در فاصلهای کوتاه دوبار به زندان افتاد یک بار توسط نیروهای سرخ و بار دیگر بوسیلهی نیروهای سفید. دو بار هم دچار بیماری تیفوس شد. در سال ۱۹۲۰ به باکو سفر کرد. فقیر و بی چیز. در آن جا “ویاچسلاو ایوانف” (شاعر سمبولیست و فیلسوف) را یافت. و به کمک او به کارهای موقتی در اداره تبلیغات مشغول شد. در بهار ۱۹۲۱ همراه ارتش سرخ به ایران رفت. کار او سخنرانی دربارهی مسائل فرهنگی برای نیروهای سرخِ ایرانی بود. طی همین سفر به شهرهای رشت و انزلی رفت و در پایان تابستان نیروهای انقلابی را ترک و به تنهایی در حواشی دریای خزر به راه افتاد.
گفته میشود که زمانی که او نیروهای انقلابی را ترک کرد و به انزلی رفت از شدت فقر کت وشلواری را که از باکو به تن داشت فروخت و بدون کفش و کلاه، تنها پیراهن گشادِ بلندی بر تن، در سواحل خزر به گردش پرداخت. می¬گویند که موهای بلند و چهره¬ی روحانی و رفتاری که گویی به این جهان تعلقی نداشت، باعث شده بود تا ایرانیان درویش روس خطابش کنند.
حاصل تجربه¬ی “خلب¬نیکوف” از این سفر، شعرهایی است که به “شعرهای ایرانی” یا “شعرهای انقلابِ جهانی” معروفند. در میان شعرهای این دوره، علاوه بر شعرهایی چون کاوه آهنگر، شب در ایران و… منظومهی بلندی نیز دیده میشود که “شیپور گل مولا” نام دارد. منظومهای که در آن تصاویر زندگی روزمره با تاریخ و اسطورههای ایرانی در هم تنیده است. اگرچه از کم و کیف و عمق دانشی که “خلب¬نیکوف” به وقایعِ تاریخی و فرهنگی ایران داشته است گزارشی در دست نیست اما تعجب در این است که او در این شعرها، از افرادی نام می¬برد و یا به وقایعی اشاره می¬کند که در آن زمان هنوز برای بسیاری از ایرانیان ناشناخته بوده است. اشاره¬ی چند باره¬ی “خلب¬نیکوف” به “طاهره قره العین” و ماجرای اعدام او در چند شعر از جمله در منظومه¬ی “شیپور گل مولا” از همین نمونه است. می¬توان گمان برد که منبع اطلاعاتِ “خلب¬نیکوف”،همنشینی و همصحبتی¬ با انقلابیون ایرانی بوده است. اگر این گمان درست باشد محتملا منبع اطلاع او درباره¬ی “قره العین” و ماجرای اعدام او “احسان¬اله خان” سَرکمیسر نیروهای سرخ بوده است. شعر کوتاه زیر از شعرهای ایرانی اوست:
پارسیان، بنگرید ـ این منم که میآیم
بر چینوَد بهجانب شما.
در زیرِ پای من پل بادها.
من گوشیدارِ مغ هستم،
من گوشیدارِ مغ هستم ـ پیامبر این قرن
و در دست حمل میکنم
فراشُوکِرتی را ( جهان آینده ).
اگر در این لحظه دختری و پسری بوسه برهم زنند
این همان ماتیا و ماتیان خواهد بود ـ اولین آنها که برخاستند از گورهای سنگی پیشینیان.
من وَهُو مَن هستم ـ دارندهی پندار نیک،
من اَشا وَهیشته هستم ـ دارندهی برترین دادها،
من خشتَروئیریَه هستم ـ سرزمین موعود.
به گیسوی قرة العین سوگند میخوریم ما،
آری، بهلبان زرین زرتشت سوگند میخوریم ماـ
ایران سرزمینی خواهد شد شورایی.
چنین سخن میگوید پیامبر!
البته این پیشگویی “خلبنیکوف” هرگز محقق نشد و او پس از بازگشت به روسیه، سالهای آخر عمر را – سال های قحطی و گرسنگی – در فقر و مسکنت به پایان برد. فقر و مسکنتی که نقش خود را بر شعرهای او در این دوره کوبیده است. این شعر، “شعر گرسنگی” نام دارد:
شام حاضر است، غذای اصلی
در دیگ ـ پخته شده از سبوسِ گندم،
خاصیت دارد ـ میپالاید شکم را.
بخورید بچه¬ها، سوپِ کلم
از کاهِ خُردشده،
کودکان کنار میز نشستهاند، گریه نکنید، غُر نزنید، بزرگ شدهاید دیگر!
قیافهها جدّی شد.
نه کسی گریست و نه کسی فریاد کشید.
مادر همچون پیشترها کنارِ اجاق ایستاده بود،
صورتش را حالا در دستها پنهان کرده بود، بغض در گلویش،
کودکان ترسان، نشسته بودند شَق و رَق
انگار اتفاقِ وحشتناکی افتاده بود
یا جنازهای در خانه بر زمین مانده بود.
“خلبنیکوف” به هنگام مرگ تنها سی وهفت سال داشت.
ولامیر خِلِبنیکوف
(۱۹۲۲-۱۸۸۵)
باغِ حیوانات**
ترجمهی مرتضی ثقفیان
ای باغ، باغ
جاییکه نردۀ آهنین، پدری را میمانَد که به اندرز، برادری را بهیاد برادران میآورد و به¬جدالی خونین پایان می¬دهد.
جاییکه آلمانیها برای نوشیدن آبجو میآیند و خوشگل¬خانمها برای تنفروشی.
جاییکه عقاب به بیضه نشستهاست چونان ابدیتی، خسته از روزی که هنوز شبانگاهی ندارد.
جاییکه شتر، که بیسوار است کوهانِ بلندش، داناست به معمای بودایی و نهانکنندهی تبسمِ چینی.
جاییکه گوزن، تنها ترس است، شکُفته چون سنگی بزرگ.
جاییکه مردم لباسهای حسابی می¬پوشند.
جاییکه قدم می زنند مردم، حزین و غمین.
اما آلمانیها از سلامتی شکفتهاند.
جاییکه زمستانگون است چشمانِ سیاهِ قو، اما نوکِ زردِ تیرهاش ـ بیشهای پاییزی ـ اندکی مردد و محتاط.
جاییکه زیباترینِ زیبایان دُمش را میگشاید، که شبیه است به سیبری، وقتی از فرازِ صخرهی پاودا دیده میشود، آنگاه که تورِ آبی ابرها بر طلای کشتزارها و سبزی جنگل، افکنده میشود، با سایههای متغیر از پست و بلندِ زمین.
جاییکه هوس میکنی دُمِ پرندگانِ استرالیایی را بگیری و بر تارها بنوازی، برای ارجگذاری بر اعمال و پهلوانیهای روسها.
جاییکه ما دست گِره میکنیم، چنانکه بر گِردِ دسته¬ی شمشیری، و سوگندی مقدس یاد میکنیم: که دفاع خواهیم کرد از قومِ روس بهقیمتِ جان، مرگ، همهچیز.
جاییکه میمونها به خشم میآیند بههر شکلی و نشان میدهند اعضای جورواجورشان را، و جاییکه آنها همه ـ جز افسردهها و حوصلهدارهاشان ـ کلافهاند مُدام از حضورِ آدمها.
جاییکه فیلها با حرکاتِ چینو چروکدار بهراه میافتند چون کوهی در طیِ زمینلرزه، خوردنی میخواهند از کودکان، و به این ترتیب بر مفهومی کُهن، مُهر حقیقت میزنند: «گُشنَمه. یه چیزی باید بخورم.» و فروتنانه زانو خَم میکنند، انگار صدقه بخواهند.
جاییکه خرسها بهچابکی بالا میروند و پایین را نگاه میکنند، در انتظارِ فرمانِ خرسبان.
جاییکه خفاشها سرازیر آویختهاند مانندِ قلبِ روسهای روزگارِ ما.
جاییکه سینهی عقاب به ابرهای سیروس میمانَد، اندککی پیش از آذرخش.
جاییکه قرقاولِ زرّین بهدنبال میکشد غروبی طلایی را، با آتشِ ذغالِ گدازانش.
جاییکه ما در چهرهی سائل، در قابِ ریشی سفید و چشمانِ پیری مُسلم، نخستین مُریدِ پیامبر را ارج مینهیم و روحِ اسلام را درمییابیم.
جاییکه میفهمیم که آموزههایِ ایمانی، خیزابهایِ آرام فُروکشکردهاند، از پسِ هجومِ توفانگونههایِ انواع.
و بهاین خاطر در زمین اینهمه حیوان هست که هریک شیوهای خاص برایِ دیدنِ خدا دارند.
جاییکه حیوانات، خسته از نعره کشیدن، برمیخیزند و در آسمان مینگرند.
جاییکه شیرِ دریایی یادآورِ زندهی مَعصیتکاریست در عذاب، وقتیکه ماغکشان، در قفس غَلت میزند.
جاییکه پنگوئنهای بامزه، بههمان نحوِ رقتانگیز مُراقبت میکنند از هم، که روزگاری، زمیندارانِ پیرِ گوگول.
باغ. باغ، جاییکه نگاهِ یک حیوان پُرمعناتر است از ردیفهای کتابهای خواندهشده.
باغ.
جاییکه عقاب شِکوه میکند از چیزی، مانندِ کودکی خسته از شِکوه کردن.
جاییکه غضبِ سگِ اسکیمو بُروز میکند از دیدنِ گربهای که خود را میشوید، و آیینِ کُهنِ کینهی موروثی را به نمایش میگذارد.
جاییکه بُزهایِ کوهی بهالتماس سُمهایشان را از نرده بیرون میکنند و چون آنچهرا که میخواهند دریافت میکنند، با قیافهی ازخودراضی یا خوشحال، سر تکان میدهند.
جاییکه زرافهی بالابلند، میایستد فقط، و نگاه میکند.
جاییکه شلیکِ توپ در ساعتِ ظُهر موجب میشود که عقابان، چشمانتظارِ آذرخش، به آسمان بنگرند.
جاییکه عقابان فرومیافتند از چوبپارههای بلند، چون بُتها که در معابد و از بامها در پیِ زمینلرزه.
جاییکه عقاب، ژولیده چون دخترکی، نگاه می کند به آسمان، و بعد به پاهای خود.
جاییکه ما درخت ـ حیوانی میبینیم در هیبتِ گوزنی بیجُنبش.
جاییکه عقاب پُشت به آدمها، خیره به دیوار، مینشیند، با بالهای عجیب گشوده. میپندارد مگر که بر فرازِ کوهها در پرواز است؟ یا درحال دعاست؟ یا خیلی گرمش است؟
جاییکه گوزن بر گاومیشِ شاخصاف بوسه میزند از لایِ نردهها.
جاییکه آهوان میلههای سرد را لیس میزنند.
جاییکه شیرِ دریاییِ سیاه به اطراف میجهد با تکیه بر بالههایِ بلندش، و مانندِ آدمیست که در کیسهای حرکت میکند و شبیهِ بناییست آهنی که ناگهان در خویش، شادیِ مهارناپذیری کشف میکند.
جاییکه «ایوانفِ» پشمآلود، از جای میجهد ناگاه و پنجه بر میلهها میکوبد، آنگاه که نگهبان «رفیق» خطابش میکند.
جاییکه شیر سر بر پنجه¬گذاشته، چُرت میزند.
جاییکه آهوان بیوقفه شاخ به میلهها میکوبند و سرهاشان را مصدوم میکنند.
جاییکه خانوادهای از اُردکها در قفسِ خشکشان جیغ میکشند یکصدا، از پسِ رگباری، گویی خدایی را تسبیح میگویند؛ او هم صاحبِ منقار و پاهایِ پرهدار.
جاییکه مرغِ مُروارید خودی نشان میدهد گاهی، چون دوشیزگانِ اشرافی، با صدایِ خوشآهنگ، گردنِ عریانِ تحریککننده، و تنی نقرهفام، در جامهای دوختهی همان خیاط که در خدمتِ شبِ پُرستاره است.
جاییکه من امتناع میکنم از شناختنِ خرسِ مالایایی چون خویشاوندی اهلِ شمال، و با خواندنِ دستِ این مغول، میخواهم انتقامِ پورتآرتو را بگیرم.
جاییکه گُرگها با چشمهایِ موٌربِ مُراقبشان، ابرازِ آمادگی و تعلقِخاطر میکنند.
جاییکه به اتاقِ بزرگ دَمکردهای وارد میشوم که به ماندنی طولانی دعوت نمیکند، و شُسته میشوم از «کلهپووووک»ی یکصدا و رگبارِ پوستِ تُخمهی طوطیهای بیکاره، وراجیهای بیانتها.
جاییکه شیرِ دریایی، فَربه و براق مثلِ زیبارویی خسته، تکان میدهد پایِ بادبزنشکلِ سیاه و لیزش را و بعد تُویِ آب میاُفتد و وقتی دوباره بیرون میآید، بر جایش پهن میشود رویِ هیکلِ قوی و پُرو پیمانش، مُزین به سبیل، موهایِ سیخسیخ، پیشانیِ صاف ـ کلهی نیچهای.
جاییکه آروارههایِ لامایِ بلندقامتِ سیاهچشمِ سفید و گاومیشِ شاخبُریدهی پاکوتاه و باقیِ نشخوارکنندگان، میجُنبد آرام و یکنواخت؛ به چپ و راست، همچون وضعِ زندگی در سرزمینشان.
جاییکه کرگدن در چشمهایِ سرخ و سفیدش غضبی دارد فروکشنکردنی، مانندِ تزاری مخلوع، و در میانِ حیوانات، تنها اوست که چنان با تحقیر نگاه میکند به آدمها، که تزار به قیامِ بردگان. در او، یک ایوان مخوف پنهان است.
جاییکه مرغانِ نوکبلندِ دریایی، با چشمانِ آبیِ سردِ انگار عینکی، نگاهی دارند چون مالخَرهای جهانی، که تأییدش را ما در زبِلیِ مادرزادیشان میبینیم که درحینِ پریدن، غذایی را میرُبایند که برایِ فوکها انداخته میشود.
جاییکه اگر بهیاد بیاوریم که روسها سردارانِ لایقاشان را عقاب لقب میدادند و همزمان فکر کنیم که چشمِ قزاقها، فرورفته زیرِ ابروها، مانندِ چشمانِ این پرنده است ـ خویشاوندِ پرندگانِ سلطنتی ـ پی میبریم که در فنونِ نظامی، کی استادِ روسها بوده است.
ای عقابان که با سینه، حواصیل را خُرد میکنید! و آن نوکِ تیزِ سربالایش را! سوزنی که با آن این حملکُنندهی صداقت، وفا و وظیفه، نُدرتاّ حشرهای را سوراخ میکند!
جاییکه اردکِ سرخِ ایستاده بر پاهای پرهدار، حُجتیست تا بیندیشیم به آن روسها که کشته شدند برای وطنِ خویش، و اجدادشان بر کلههای آنان، خانه ساختند.
جاییکه در کاکُلِ زرینِ گونهای خاص از پرندگان، آتشی هست با نیرویی چنان،که فقط نزدِ کسانی یافت میشود که سوگندِ عفّت یاد کردهاند.
جاییکه روسیه چنان ادا میکند واژهی قزاق را، که شاهین جیغش را.
جاییکه فیلها صدایِ شیپوریشان را از یاد بُردهاند و از خود صدایی درمیآورند که گویی از ضعفِ عمومی خویش شِکوه میکنند؛ شاید گمان میبرند که درآوردنِ صدایی رقّتناک نشانِ خوشسلیقگیست، وقتی چنین اسفناکمان مییابند؟ نمیدانم. ای کوههایِ خاکستریِ چروکیده با پرتگاههای پوشیده از خزه و علف!
جاییکه از کف میرود برخی از امکانهای اعجابانگیزِ حیوانات، همانگونه که کتابِ افسانهی منظومِ شهسوار ایگور، در آتشسوزی مسکو .
۱۹۱۰
*در این شعر خِلِب نیکوف با معناهای مختلفِ واژهی” را” تفنن میکند: خدای مصریِ خورشید، نامی قدیمی برای رودِ ولگا، و واج اول نام رازین ( اِستِنکا رازین از رهبران شورشهای قرن هفدهم در روسیه ). در زبان محلی “زین” و “زیر” به معنی چشم است و واژهی رازین را شاعر به معنای ” ولگای جشمِ ما” بکار میبرد. خراش روی گردن “رازین” به فرجام سخت اش اشاره دارد: زمانی که مغلوب ارتش روس شد او را به مسکو بردند و در میدان سرخ گردن زدند، به سال ۱۶۷۱
**در”باغ حیوانات” احتمالا تجربهی شعری ویژه¬ای دیده نمیشود اما التقاط سبک¬ و سیاق¬های ادبی و ریتم¬ها در آن بکار رفته است. شیوه¬ای که آبشخورش در مدرنیسم، و تلاشی است برای رهایی از کلیشههای ادبی. جمله¬های کوتاه و ساده دربرابر جملات بلند و سنگین قرار میگیرند. زبان خطابی فاخر چون ” ای باغ” و سوگندهای سخنورانه ” که دفاع خواهیم کرد از قومِ روس بهقیمتِ جان، مرگ، همهچیز.”با زبان روزمره “«گُشنمه. یه چیزی باید بخورم.» و اصطلاحات عامیانه ” لباس حسابی” جا عوض میکنند، و وطن دوستی جدی با شوخی و هزل. بازی با اصوات هم در شعر دیده میشود”جاییکه قدم می زنند مردم، حزین و غمین”. و هم¬چنین بازسازی¬ها و بازنویسی¬ها به¬شیوه¬ی نئوکلاسیستها: ( طاووس تبدیل به ” زیباترینِ زیبایان” میشود).
اما خلبنیکوف چه میخواهد بگوید؟ آیا این شعر را باید صِرفا تفننی زبانی دانست؟ یک بازی زبانی، چنان¬که نزد آوانگاردها مرسوم بود؟ کارگاهی تجربی که در آن زبانِ کهنه به اجزا آن تجزیه، و بررسی میشود که چطور با این اجزا میتوان ترکیباتی جدید و مهیج ساخت؟ برای فوتوریستها شعر هم تفنن بود و هم چیزی جدی، و “¬باغ حیوانات” نشان میدهد که خلبنیکوف از استعداد طنز و شوخی بی بهره نیست، اما هم¬زمان این تجربه برای او بسیار جدی است و دیوانگی نبوغآمیز او نیز در همین نهفته است.
اما گام¬ زدن در “باغ حیوانات” گام زدن در زمان و مکان نیز هست. ما به زمان منظومهی ایگور رجعت داده میشویم، به زمانِ ایوان مخوف و پروش¬دهندگان عقابهای تزاری. نبردِ تسوشیما در جنگِ سال ۱۹۰۵ میانِ روسیه و ژاپون را دوباره تجربه میکنیم. پنگوئنها، روزگار پُرصفای دنیای زمینداران در داستانهای اوکراینی گوگول را تداعی میکنند. در حالی¬که مرغانِ دریایی با چشمان آبیِ سردِ تاجرمآبانه¬، ما را به زمان حال بازمیگردانند. مکان میتواند از سیبری به استرالیا و مالایا تغییر کند، از پِروی لاماها، به هندِ گاومیشها. و همهی اینها، زمان، تاریخ، جهان، ابدیت ( “جاییکه عقاب به بیضه نشستهاست چونان ابدیتی” )، در اینجا و اکنون حاضرند، هم¬زمان و باهم، در این باغِ حیوانات، در لحظهای خاص، مشخص گشته با شلیک توپ از باروهای پتروپاوول در ساعت دوازده ظهر. به این طریق همهی برداشتهای قراردادی از زمان و مکان باطل میشود.
“باغ حیوانات” را نباید با یک باغ وحش یکی دانست. این باغ، باغِ حیوانات پترزبورگ بود که در نزدیکی باروهای پتروپول قرار داشت. و بر طبق سنت با شلیک توپ از فراز این باروها ساعات روز را مشخص میکردند. خلبنیکوف شعرش را به V.I تقدیم کرده است، یعنی به ” ویاچسلاو ایوانف” شاعر سمبولیست و فیلسوفِ علاقه مند به اسطوره و فلسفهی ادیان، که – شاید این اشاره بی¬جا نباشد که او در نزدیکی باغ وحش مسکو کودکیاش را گذراند و در خاطرات کودکی اش از آن سخن میگوید – شب های ادبی¬اش در پترزبورگ شهرت داشت و شاعران جوان شعرهایشان را در این شب¬ها میخواندند. خلبنیکوف نیز پیش از چاپ، برای نخستینبار”باغ حیوانات” را در یکی از همین شبها خواند. وقتی در این شعر از ” ایوانف پشمالود” نام برده میشود منظور همین ویاچسلاو ایوانف است که به¬خاطرِ موی وریشِ با شکوه¬اش در جمع دوستانش به ” ریچارد شیردل” معروف بود.
بی مورد نیست گفته شود که پدر خلبنیکوف پرنده شناس بود و خانواده¬اش همه در اِستپی در نزدیکی استراخان، جایی در مرز اروپا و آسیا رشد و نمو کرد، محلی با ویژهگیهای گیاهی و جانوری. شاعر به حیوانات علاقه داشت و بگفتهی دوستانش خود را چون پرندهای تصور می¬کرد و گاه همچون پرنده¬ای بر یک پا میایستاد و به تمرکز حواس میپرداخت.
پسزمینههای ادبی نیز وجود دارد. نام یک چهرهی ادبی صریحا برده میشود: نیچه. کسی که سرزندگی و گرایشاتِ دیونیزوسی¬اش تاثیری مهم بر ایوانف و جمع بزرگی از شاعران روسی داشت. چهرهی دیگری که از لابلای سطرهای این شعر خود را نشان میدهد “والت ویتمن” شاعر آمریکائی است که آثارش به¬تازگی به روسی ترجمه شده بود. در شعر “سرودی دربارهی خودم” میتوان همین شیوه¬ی ردیف کردنی را یافت که در شعر خِلِبنیکوف دیده می¬شود، اما این شیوه¬های استفاده از زبان را میتوان در “چنین گفت زرتشت” نیز پیدا کرد؛ فرمی کاتولوگ¬گونه¬ که بعدها شیوه بسیار محبوبی برای مدرنیستهای فرانسه شد. زمانی که خلبنیکوف بمثابه شاعری جوان خود را در شعر “من به آنسوی آبراه سوداک شنا کردم” معرفی میکند میتوان به اهمیتی پی برد که این دو چهره – نیچه و ویتمن- برای شعر روسیه داشتند.
در سطر پایانی “باغ حیوانات” اثری از زمانی دیگر عرضه میشود: “منظومهی ایگور”، که روایت نبرد شاهزاده ایگور با تاتارها در سده دوازدهم میلادی است، تنها دستنویس شناخته شدهی این اثر، همانطور که خلبنیکوف میگوید، در آتشسوزی مسکو در سال ۱۸۱۲ از بین رفت. اگر چه نسخههایی چاپی آن در دسترس بود. برای خلبنیکوف این اثر سندی است مقدس و ملی و او بدفعات به¬آن اشاره میکند. در این منظومه دنیایی کهن وجود دارد که در آن طبیعت، انسان و حیوانات، در اشتراکی جادویی با هم میزیند. چیزی که با رویاهای اتوپیایی فردی چون خلبنیکوف انطباق داشت و او را مجذوب خود میکرد. هم¬زمان، اینجا نبردی آخرالزمانی میان روسها و تاتارها، میان روشنایی و تاریکی در جریان است که میتواند نمادی برای تغییرِ فضا ( شاعرانه و سیاسی ) در روسیه¬ی سال¬های پیش از ۱۹۱۴باشد.
دستهبندیشده در: ترجمه شعر | برچسبها: مرتضی ثقفیان | بیان دیدگاه »